محمد حسن:

اصرار داشت که دم در ورودی همونجا که بچه های تیم استقبال اسپند دود می کردن، کفش زائرا رو واکس بزنه. اول مسئول مقر بهش اجازه نمی داد و بهونه می آورد که واکس و فرچه واکس و وسایل دیگشو نداریم. محمد حسن گفت: خودم هزینشو میدم، هر چه قدر که بشه. اصلا واکس و فرچه آورده بودم ولی تو اتوبوس جا موند.. تو رو خدا.. اونقدر اصرار کرد تا مسئول مقر قبول کرد. خلاصه محمد حسن 16، 17 ساله و بساط واکسی که دم در ورودی یادمان شلمچه راه انداخته بود دیدنی بود. از وقتی هم که برگشت قم مرتب زنگ میزد که حاجی کی برمیگردین؟ میخوام بیام هیئتی که بهم آدرس دادی شما و بچه ها رو ببینم. دلم خیلی تنگ شده. یه بارم که زنگ زد پای دژ نونی جلوی یادمان مشغول بدرقه زائرا بودیم. پرسید کجایید؟ گفتم: داریم بدرقه می کنیم زائرا رو. گریش گرفت و دلتنگی و حسرتشو از چندصد کیلومتر اونورتر (از قم) توی گوش و دلم ریخت و خداحافظی کرد...

مسعود:

مسعود هم از بچه های قم بود. یه شب اخوی من که ایشونم از مربیای دوره بود، مسعود رو دیده بود که مرتب جلوی سنگرا قدم میزنه. توجه برادر من به ایشون جلب میشه. به قول خودمون میره تو نخ مسعود.. وقتی تقریبا همه خوابیده بودن دیگه، مسعود دست به کار میشه. داداش وقتی برام تعریف میکرد با یه حسرتی گفت: شهدا همین ها بودن دیگه... آره مسعود 16، 17 ساله که گمونم تو خونه دست به سیاه و سفید هم نزده بوده، مشغول شستن سرویسای بهداشتی بود. داداش میگه تا متوجه حضور من شد زودی رفت داخل یکی از سرویسا که من نفهمم کی داشت چیکار میکرد. بعد از رفتنشم که به من پیامک داده بود که: دوباره برنامه خادمی بود بی زحمت اطلاع بدین تا شرکت کنیم.

مرتضی ژوبین:

از بچه های گناوه بود. با یه قد بلند و چهره پر شر و شور. از همون اول خیلی حرف میزد و توجه همه رو به خودش جلب می کرد. تیپی که باهاش اومده بود دیدنی بود. با اینکه بچه ها تو معراج شهدای محمودوند اهواز لباس خاکی تنش کرده بودن ولی هنوز گیوه دستباف آبی رنگ و گرون قیمتش پاش بود. بچه هایی رو که احتمال میدادیم کمی شیطونی کنن، از اول میرفتیم تو نخشون تا بتونیم فضا رو دست بگیریم و کنترلشون کنیم. رفتم تو نخ مرتضی.. فهمیدم که دو تا از دایی هاش شهید شدن که یکیشون توی شلمچه مفقود شده. رفاقتمون شروع شد.. خیلی سر به راه تر شده بود، کم کم فضای شلمچه هم کار خودشه کرده بود و روز سوم بود که گیوه هاشم در آورد. موقع رفتن اصلا مرتضایی نبود که پا تو شلمچه گذاشته بود...

حسین نوری:

گمونم کوچکترین عضو دسته شهید دخانچی بود. بچه همدان بود. اول که نگاش میکردی احتمال هم نمیدادی که خیلی بتونه شلمچه رو بفهمه... ولی شب وداعشون بین بچه ها نبود. رفته بود کنار نفربر انتهای خاکریز دوجداره، جایی که تاریک و ساکت بود و از اونجا میتونستی گنبد یادمان رو از دور ببینی، نشسته بود و آروم آروم گریه میکرد. نزدیک که میشدی هقهق گریش شنیده میشد. رفتم کنارش نشستم: حسین! داداش گلم! پانمیشی؟ بچه ها دارن میرنا... کمی که حرف زدم یهو سرشو انداخت تو دامنمو بازم گریه کرد. خیلی بریده بریده ولی گمونم می گفت: من میخوام بمونم... یه روز بعد از رفتنش این پیامکو برام فرستاد: سلام حاجی، حسین نوری هستم. حاجی این یک روز که از پیش شما و شهدا برگشتیم، این یک روز اندازه یک سال برام گذشته..

 پیمان:

از بچه های استان بوشهر بود. همون روز اول که بعد از نماز ظهر و عصر توی گودی کنار ضریح شهدای گمنام داخل یادمان نشسته بودیم و داشتم برای بچه ها حرف میزدم، یهو در اومد گفت: حاجی از شاهرخ ضرغام بگو.. گفتم: انشالله میگم. روز دوم همونجا بود که داستان شاهرخ رو براشون تعریف کردم؛ حر انقلاب اسلامی، کسی که قبل از انقلاب گنده لات شرق تهران بود و سابقه اصلا خوبی نداشت ولی روز عاشورا و بعدش توی یه سفر به مشهدالرضا توبه می کنه و با شروع جنگ به جبهه میره و همون سالای اول جنگ شهید میشه. (داستانش شنیدنیه. میتونین کتابشو تهیه کنین و بخونین که به اسم حر انقلاب اسلامیه) وقتی از شاهرخ میگفتم انگار داشت تو یه عالم دیگه سیر میکرد. با یه اشتیاق عجیبی گوش میداد گاهی هم بین حرفای من به شاهرخ ایول و مرحبا میگفت. موقع رفتن بهم گفت: حاجی اسم منو تو گوشیت پیمان شاهرخ ذخیره کن. بعد از رفتنش این پیامکو برام فرستاد: سلام. دعا کن دوباره برم شلمچه برای خادمی و همچنین دعا کن مثل شاهرخ ضرغام واقعی باشم... آخر پیامکشم نوشته بود: پیمان شاهرخ

پرهام:

بعد از رفتن بچه ها، یه پیامکی اومد، دیدم نوشته: حاجی شبا با صدای یا زهرای شما خوابمون میبرد. نمیدونستم کدوم یکی از بچه هاست و منظورش چیه، تا اینکه زنگ زد: سلام. پرهامم. با گوشیم همه حرفا و روایت شهدا و... ضبط کردم. هر شب قبل از خواب گوش میدم تا خوابم ببره. شبا با صدای یا زهرای شما خوابم میبره. بهش غبطه خوردم که اینقدر با شلمچه گره خورده...

یحیی و امیر حسین و علی بهرامیان:

از بچه های اصفهان بودن. سه تایی با هم بودن. روز اول تو یادمان فهمیدم که با هم تو یه گروه تواشیح هستن و صدای خیلی قشنگی هم داشتن. ازشون خواستم که یه گوشه اجرا کنن. توی یادمان شروع کردن به همسرایی.. واقعا زیبا بود. و قشنگی قصه این سه نفر اونجایی بود که از بینشون، علی بهرامیان که سقای دسته شهید دخانچی هم بود، توی قرعه کشی آخر دوره، کربلایی شد. یادمه توی معراج شهدای محمودوند ضریح معراجو گرفته بود و رها نمیکرد و مرتب اشک میریخت..