سودای بزرگ

نبودنهایم را به سودای بودنی بزرگ بردم

و در این سودای بزرگ، بردم..

سند گوشه ای از کشتی نجات در دستانم است امروز

کاش برگ برنده امروزم را نبازم دیگر..

«علی»

شرح عشق

میزبان دانش آموزایی بودیم که متوسط گروه سنی شون 16 سال بود و برای خادمی شهدا به شلمچه اومده بودن

8 دوره سه روزه (که من فقط 5 دورشو بودم) و در هر دوره حدود 50 دانش آموز. بچه ها رو توی گروهان شهید خرازی توی سه دسته به نام های دسته شهید دخانچی، دسته شهید زین الدین و دسته شهید احمدی روشن سازماندهی می کردیم و مهمونی سه روزه تو شلمچه شروع می شد:

روز اول کمی غریب و گاهی ناخوشایند برای بعضیاشون

روز دوم روز انس گرفتن و عادت کردن به شلمچه و شهدای گمنام و ...

روز سوم روز وداع و التماس های بچه ها برای موندن و دلداری دادنشون و راهی کردنشون ...

قصه خیلی مفصل تر از اونیه که بتونم همشو بگم

فقط چند جمله از دلنوشته های بچه هارو که قبل از وداع توی دفتر دلنوشته ها نوشته بودن، براتون می نویسم اگه حوصله کردین بخونین و من پیشنهاد می دم حتما بخونین:

بهرامی نوشت: هر کی میاد شلمچه هر سال میاد اینجا...

علی جمشیدیان نوشت: فقط امام زمان یک نگاه بکنه کار حله.

علی ابراهیمی نوشت: کاش شهادت قسمت ما هم می شد... شهدا شرمنده ایم.

روح الله ریاحی نوشت: ای خاک! جاذبه تو از آهن ربا هم بیشتر است. نیروی جاذبه تو نه از جنس آهن ربا که از جنس خداست. و ای خاک! قدر شهدای گمنام را بدان.

علی خوانساری نوشت: تشکر از این که تونستم به این خاک مقدس بیام و زندگی خودم رو اصلاح کنم.

مسعود جعفری (از اصفهان) نوشت: فقط یه جمله؛ زندگیم تغییر کرد.

محمد فضل اللهی نوشت: تا آدم چیزی را از دست ندهد، دلش برای آن تنگ نمی شود. من هم گنج بزرگی را از دست دادم.

سهیل کاظمی نوشت: اول که وارد شلمچه شدم می گفتم اینجا کجاست؟ همش یه مشت خاک. ولی حالا که دارم میرم می گم خدایا تو رو به همین خاک، همین خاک که استخون شهدا توش هست، یه شب دیگه رو تو این خاک بمونم... قول دادم که هیچ وقت نام شهدا از زندگیم بیرون نره.

     *سهیل و سینا دو تا داداش دوقلو بودن که خیلی شیطونی می کردن. یکی دو بار مسئول مقر تصمیم به اخراجشون گرفت که یه بار با وساطت حاج آقای جعفری یه بار هم با وساطت خودم، منصرف شد... دم رفتن از شلمچه حالشون دیدنی بود...

حمید رضا زکی نوشت: اینجا فهمیدم دین یعنی چی.

مهدی کریمی نوشت: ما عکس شهدا رو می بینیم و عکس شهدا عمل می کنیم.

محسن اسماعیل زاده (از اصفهان) نوشت: هر وقت اومدی اینجا حواست رو جمع کن چیزی جا نذاری ولی دلت رو جا بذار...

     *محسن هم از بچه های پر انرژی و کمی شیطون بود. قبل از وداع ازش مصاحبه گرفتم. در طول مصاحبه مرتب اشک می ریخت و به سختی حرف میزد.. البته این حالت همه بچه ها موقع رفتن بود.

محمد هادی زنگنه نوشت: این روزها چوب های دلم سوخت اما تبدیل به خاکستر نشد، به چوب های بزرگتر تبدیل شد. (امضا: محمد هادی زنگنه دلسوخته)

محمد هادی زنگنه دوباره هم نوشت: خیلی زود دیر شد.

مهدی احمدی (از اصفهان) نوشت: هر کی شلمچه آمد با چشم گریان بر می گردد... ما این شلمچه را بردیم، انشالله از دستش ندهیم.

مهدی آقاجانی مطلق نوشت: سلام. به قول بچه ها من بچه شهیدم. اومدم اینجایی رو که بابام بدون من اومده بود، دیدم. تازه فهمیدم خواب های آشفته شب های بابام چی بود...

     * مهدی فرزند شهید بود. باباش توی شلمچه شیمیایی و موجی شده بود و سال 91 به شهادت رسیده بود یعنی هفت هشت ماه قبل از اومدن مهدی به شلمچه. غروب روز سوم با مهدی مصاحبه کردم. گفتم مهدی همه ما به دعوت شهدا اومدیم، گمون کنم که تو به دعوت بابات اومدی. چی داری به بابا بگی روی خاک شلمچه؟ اشکش روی گونه هاش لغزید و در حالی که به امتداد خاکریز شلمچه توی دوردستا نگاه می کرد گفت: بابا! اینجا اینقدر قشنگ بود و تو منو نیاوردی؟... گریه نمی ذاشت حرفشو تموم کنه. توجه شهید رو به جمعی که برا مصاحبه دور هم نشسته بودیم حس می کردم...

کامران فتحی نوشت: بهترین معامله گران زندگی من، شهدا هستند و خواسته ام از آنها واسطه شدن برای معامله من با خداست.

سید محمد جواد موسوی نوشت: تا حالا برای امام حسین گریه نکرده بودم اما اینجا یه جورایی مجبور میشی.

علی آموزگار نوشت: شلمچه خیلی خوب بود اما روز آخر فهمیدم اینجا کجاست.

یکی از بچه های همدان (که تو دفتر دلنوشته ها اسمشو ننوشته بود) نوشت: ای کاش خاک بودم تا همیشه اینجا می ماندم.

ایرانپور نوشت: بهترین شبهای عمرم بود.

یکی از بچه ها بدون امضا و اسم نوشت: شلمچه! خیلی بی معرفتی، چون گمشده ما رو بهمون دادی ولی بعد ازمون گرفتی.

حسن جعفری نوشت: شلمچه مقدس است، لطفا قدر آن را بدانید.

علیرضا حسن زاده نوشت: اول نمیخواستم بیام ولی اومدم. حالا که میخوام برم آرزو می کنم که نرم... شهیدان! من دلم را اینجا جا گذاشتم و بازم میام.

علی زمانی نوشت: شهید خیلی بزرگه. من تازه شهید رو شناختم.

ایمان خوشبین نوشت: ما و شما و ایشان... رو ول کن. خیلی حال کردم بهتر از صد تا سفر لسانجلس بود.

     * ایمان هم از بچه های شیطون و پر انرژی بود که یه بار هم برای اینکه با شیطونیاش کاری دست خودش یا بچه ها نده باهاش یه گپ و گفت خودمونی مفصل داشتم. موقع رفتن آخرین نفری بود که ساکشو برداشت و از خاکریز جلوی سنگرا بالا کشید و یه یا حسین گفت و از اونطرف سرازیر شد و بدو به سمت اتوبوس رفت... چهره اش یادم نمیره..

محمد امین تیموری نوشت: ای کسی که دل شیر نداری! به شلمچه سفر مکن که شلمچه خانه دلیران و شهیدان خدایی است.

حمید مکی پور (از بوشهر) نوشت: ای خادم ها! قدر روز سوم را روز اول بدانید.

     * روز سوم برای بچه ها خیلی مهم بود چون به شدت با شلمچه گره خورده بودن و دل کندن از شلمچه براشون خیلی سخت می شد در حالی که روز اول و دوم کمتر فکر جدایی از شلمچه اذیتشون می کرد. شام روز سوم که زائرارو بدرقه می کردیم و یادمان خالی می شد همونجا بچه ها جلوی یادمان می نشستن رو زمین و براشون صحبت می کردیم. وقتی ازشون می خواستیم که از روی خاک بلند شن تا بریم داخل حسینیه یادمان برای وداع نمی تونستن و صدای هقهق گریه همشون به گوش می رسید. بعد هم که های های گریه هاشون دور ضریح شهدای گمنام و جدا نشدنشون از ضریح و ... مراسم وداع هم که نقطه رهایی و تیر خلاصی بود به دلاشون و آخر کار هم که حنا به دستاشون می ذاشتیم و راهیشون می کردیم. همه اینها طوفانی بود که سخت ترین دلهارو از جا می کند. به همین خاطر بعد از رفتنشون بارونی از پیامک بچه ها تو گوشی منو بقیه مربیا و خادما می بارید که یکی از حرفای مشترکشون این بود: به بچه هایی که بعد از ما میان بگین قدر این سه روز رو بدونن و ای کاش روز سوم رو روز اول تجربه می کردیم. مثلا حسین کریمی از بچه های اصفهان که موقع رفتن از شدت گریه خیلی حالش بد شده بود فرداش تو پیامک اینطور برام نوشته بود: «به بچه های این دوره بگید که یه خادم می گفت: کاشکی این دوره خادمی از آخر شروع میشد به اول چون آخر کار ما میفهمیم کجا هستیم در حالی که سه روز غفلت کردیم!»

ابوالفضل زارعی نوشت: من رفتم ولی انگار یک چیزی در شلمچه جا ماند.

امیر حسین سلیمی نوشت: به شلمچه قول دادم همیشه شلمچه ای باشم.

سعید زارع (از فارس) نوشت: هیچ وقت این سه روز از یادم نخواهد رفت.

میلاد برفی (از بوشهر) نوشت: خدایا می دونم لیاقت کربلا و شلمچه رو ندارم ولی به حرمت شهدا قسمت می دم که یکبار دیگه من رو به شلمچه بیار.

مهدی شبندی نوشت: این سه روز خادمی رو هرگز یادم نمیره. خیلی دلم میخواد یکبار دیگه اینجا پیدام بشه.

فردین سالار غفاری (از همدان) نوشت: خادما! روز سوم رو قدر بدونید. روز خیلی خوبیه، روزی که شهدا ما رو راهی می کنن.

     * فردین رو تو این سه روز حسین صداش میزدیم و خودشم خیلی از این بابت خوشحال بود.

حسین غفاری زاده نوشت: کاش ما هم شهید گمنام بودیم و حضرت زهرا (س) به دیدارمان می آمد.

رضا شاهسون (از همدان) نوشت: هیچ چیزی نمی توانم بگویم به جز دیدار دوباره.

مهدی نوری نوشت: یادمان باشد اگر خاطرمان عاشق شد یه سری هم به شلمچه و شهدای گمنام بزنیم.

محمدعلی زارع منش (از استهبان فارس) نوشت: به بچه های دیگر بگویید که خیلی زود دیر می شود.

مسعود زارعی نوشت: شلمچه یعنی عشق، خداحافظ همگی.

عباس خواجه نوشت: می خوام حرف دلمو تو قالب شعر بزنم     هنوز گنهکارن همه اعضای بدنم

دوستی نوشت: کمال همنشین در هر کسی اثر می کند.

----------------------------------------------------------------

پ.ن: و من احساس کسی رو دارم که از قافله عشق عقب مونده... به یاد پنجره کوچیکی می افتم که از داخل سنگر بهم اجازه میداد گنبد یادمان رو ببینم و گاه و بی گاه سلامی به شهدای گمنام بدم.. به بچه ها می گفتم: دلم برای این پنجره تنگ میشه. و الان فقط یه عکس کوچیک ازش دارم روی صفحه گوشی همراهم که هنوزم از توش گنبد یادمان پیداست و بازم منم و یه سلام... (به توصیه یه دوست تصویرش رو توی ادامه مطلب گذاشتم)

* بعضی از بچه ها رو تو ادامه مطلب معرفی کردم...

ادامه نوشته

بی دل


وقتی دلم با پای اشتیاق بر خاک شلمچه دوید،

نمی دانست که در این پایکوبی عشق،

هر آنچه در اوست بر شلمچه خواهد ریخت...

و چه می دانست که در جستجوی پیدا شدن، اینگونه گم خواهد شد

آنقدر گم که من از شلمچه بی دل آمده ام...

«علی»

-------------------------------

پ.ن: امروز برگشتم... و هزار سپاس از دوستانی که فراموشم نکرده بودن...