سفرنامه سرخ - در راه 3
«رسیدیم، نخلها را می توانم ببینم، چه نخلستان بزرگی»
ولی او نمی داند...
او نمی داند که این نخلستان بزرگ، سپاهی عظیم است از مردان جنگجو، اجتماعی پلید است از گرگهایی گرسنه
این نخلهای سر بر آسمان کشیده، نیزه اند، سوارانی با شمشیرهایی آخته اند.
او حتما خواهد پرسید: «چرا میزبان با ساز و برگ جنگ آمده است؟»
او آخر این سفر را نمی داند...
ولی تو خواهی دانست، به زودی،
آن زمان که فرود آیی بر خاکی پر بلا، بر تربت نینوا...
علی