سفرنامه سرخ - در راه 3

کودکی می گوید:

«رسیدیم، نخلها را می توانم ببینم، چه نخلستان بزرگی»

ولی او نمی داند...

او نمی داند که این نخلستان بزرگ، سپاهی عظیم است از مردان جنگجو، اجتماعی پلید است از گرگهایی گرسنه

این نخلهای سر بر آسمان کشیده، نیزه اند، سوارانی با شمشیرهایی آخته اند.

او حتما خواهد پرسید: «چرا میزبان با ساز و برگ جنگ آمده است؟»

او آخر این سفر را نمی داند...

ولی تو خواهی دانست، به زودی،

آن زمان که فرود آیی بر خاکی پر بلا، بر تربت نینوا...

علی

سفرنامه سرخ - در راه 2

تو گوئی دیگر گوش سرم را بسته اند

اما در عوض، گوش دلم می شنود و چه خوب می شنود:

صدای شیهه اسبهای نا آرام...

            درای کاروانی در راه...

                        گاهی صدای کودکی گریان...

                                    گاهی نوای مادری محزون...

                                    «علی»

سفرنامه سرخ - در راه 1

دیگر صدای همسفرانم به گوشم نمی رسد

آخرین کلامی که به یاد دارم، سخن آن مرد عرب است که به زبان خودمان می گفت:

«این نهر که موج فراوان دارد، فرات است

حرم نزدیک است...»

«علی»